دعای توسل سه شنبه 2/8/91.میزبان حسین افسریhttp://www.didebartar-print.com/images/1154.jpg

 بین نماز ، وقت دعا گریه می کنی

با هر بهانه در همه جا گریه می کنی

 در التهاب آهِ خودت آب می شوی

 می سوزی و بدون صدا گریه می کنی

 هر چند زهر قلب تو را پاره پاره کرد

 اما به یاد کرب و بلا گریه می کنی

 اصلاً خود تو کرب و بلای مجسّمی

 وقتی برای خون خدا گریه می کنی

 آب خوش از گلوی تو پایین نمی رود

 با ناله های وا عطشا گریه می کنی

 با یاد روزهای اسارت چه می کشی ؟

 هر شب بدون چون و چرا گریه می کنی

 با یاد زلفِ خونی سرهای نی سوار

 هر صبح با نسیم صبا گریه می کنی

در شام غریبان شهادت امام محمد باقر (ع) دعای پرفیض توسل به میزبانی برادر حسین افسری در مسجد مالک اشتر برگزار گردید.

دعاخوانان:محمد ملتجی،عباس و حسین اکبری

ذاکرین:حسن کاظمیان،حسین افسری

سخنران:علیرضا سهیلی

پس از مراسم دعا برادر علیرضا سهیلی نکات جالب توجهی را در قالب طنز بیان نمود و بنوعی واقعیت موضوع را مورد نقد قرار دادند. ایشان با اشاره به سخنرانان دعا آقایان دکتر عوامی،مظفر علیزاده، حجج اسلام نقی زاده و لزگی و یوسفی... که از توانایی بیان برخوردار بوده و دارای نفوذ کلام می باشند و عدم حضور این بزرگواران موجب می گردد جلسه دعا با خلا سخنران مواجه شود، آنجاست که از بنده حقیر دعوت می شود تا فقدان سخنران را بنوعی پر نمایم! این درحالیست که قبل از ایراد سخن ابتدا باید مطالعه لازم صورت گرفته و با زمینه قبلی مطالب ارائه گردد تا برای افراد حاضر مفید واقع شود. در هر حال به بنده امر نمودند و من نیز تیتر برخی از روزنامه ها و حکایتهای پند آموزی رو که در اختیار دارم خدمت عزیزان مطرح میکنم.

 تیترجراید:

- مرگ 138 شهروند مشهدی در 6 ماهه گذشته بر اثر استنشاق گاز.

- ساخت فیلم پروین اعتصامی توسط آقای صدر عاملی.

- طبخ نان سنگگ از زمان عهد ساسانیان براثر تجویز پزشک برای شاه ساسانی. این درحالیست که اختراع تنور توسط شیخ بهایی در عهد صفوی بدستور شاه عباس صورت گرفت.

- مرگ 26 دانش آموز در اثر سرعت زیاد اتوبوس که در قالب راهیان نور عازم مناطق جنگی بودند.(متاسفانه اینگونه حوادث دلخراش بصورت سریال در آمده و هر از چند گاهی تعدادی از نخبگان و جوانان این مرز و بوم جان خود را از دست داده و غم و اندوه را برای مردم و خانواده ها بدنبال دارد).

- فردی که قصد داشت درمسجدی از چابهار دست به عمل انتحاری بزند هنگام فرار منفجر گردید که در همین رابطه دو نفر در تعقیب وی بودند کشته شدند.

حکایات:

ثروت،موفقیت،عشق

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید. به آنها گفت: من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمایید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم آنها پرسیدند: آیا شوهرتان خانه است؟ زن گفت: نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته، آنها گفتند: پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می نمانیم. عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد. شوهرش به او گفت: برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمایید داخل. زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: ما با هم داخل نمی شویم. زن با تعجب پرسید: چرا؟ یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت: نام او ثروت است. و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت: نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم. زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهر گفت: جه خوب، ثروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! ولی همسرش مخالفت کرد و گفت: چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟ فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید پیشنهاد کرد: بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود. مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.عشق بلند شد وثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند .زن با تعجب پرسید :شما چرا دیگر میاید؟ پیرمردها با هم گفتند :اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید بقیه نمی آمدند ولی هر جا که است ثروت و موفقیت هم هست.

بله ....با عشق که میتونید هر چیزیکه میخواهید به دست بیارید.

صحبت های حقیقت و دروغ

روزی دروغ به حقیقت گفت :میل داری با هم به دریا برویم و شنا کنیم،حقیقت ساده لوح پذیرفت وگول خورد .آن دو با هم به کنار ساحل رفتند،وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد. دروغ حیله گر لبا سهای او را پو شید ورفت.از ان روز حقیقت همیشه عریان  و زشت است ،اما دروغ در لباس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان میشود .

نژاد پرست

این شعر کاندید شعر سال 2005  اثر یک پسر سیاه پوست .وقتی به دنیا آمدم سیاه بودم وقتی بزرگتر شدم باز هم سیاه بودم وقتی جلو آفتاب میرم بازم سیاهم وقتی میترسم هم سیاهم وقتی سردمه بازم سیاهم وقتی مریضم باز هم سیاهم وقتی هم بمیرم بازسیاه خواهم بود ...

تو ای دوست سفید من! وقتی به دنیا آمدی صورتی بودی وقتی بزرگتر شدی سفید شدی وقتی جلو آفتاب میری قرمز میشی وقتی میترسی زرد میشی وقتی مریضی میشی سبز میشی وقتی میمیری خاکستری میشی و تو به من میگی رنگین پوست ؟؟؟

فرعون

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد. روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او دادو گفت :اگر تو خدا هستی این خوشه انگور را به طلا کن . فرعون یک روز از او فر صت گرفت .شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش رابه صدا در آورد فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید شیطان وارد شد . شیطان گفت:خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست .سپس وردی بر خوشه انگور خواند خوشه انگور طلا شد. بعد خطاب به فرعون گفت:من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی ؟ پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت :چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟ شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید .

پدر

مرد در حال تمیز کردن اتومبیل بود که متوجه شد پسر 8 ساله اش بر روی ماشین خط میاندازد .مرد با عصبانیت چندین مرتبه ضربات محکمی بر دستان کودک زد ،بدون ا ینکه متوجه آچاری که در دستش بود شود ،در بیمارستان کودک انگشتان دستش را از دست داد .کودک پرسید : پدر انگشتان من کی رشد می کنند؟ مرد نمی توانست سخنی بگوید ،به سمت ماشین برگشت وشروع کرد به لگد مال کردن ماشین و چشمش به خراشیدگی که کودک کرده بود خورد که نوشته بود:

دوستت دارم پدر...!   

در نهایت مراسم با دعای همیشگی به پایان رسید و دعای توسل هفته بعد در مسجد مالک اشتر به میزبانی علی اقدس اعلام گردید.